09151173719

مشاوره و پشتیبانی 24/7

آقاي ملک، اقتباسي آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار - سعید بابایی

آقاي ملک، اقتباسي آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار - سعید بابایی

تالیفات

آقاي ملک، اقتباسي آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار

نویسنده: ehsan jaberi 20 نوامبر 2025 28 بازدید
آقای ملک

به نام خدا

 

آقاي ملک

اقتباسي آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار

 

سعید بابایی

 

آقای ملک

برداشتی آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار

ناشر : کتاب یار مهربان

نویسنده : سعید بابایی

طراح جلد : سعید بابایی

نوبن چاپ : اول 1400

قطع : رقعی

تیراژ : 500

شابک :2-36-8535-600-978

چاپ : سورنا

 

حق چاپ برای مولف محفوظ است

 

 

پنج سالی می شد که از تالیف مجموعه داستانهای خودم می گذشت و حس نوشتن دوباره سراغم نیامده بود و دلم لک می زد برای سوژه ای که مرا درگیر کند و لذت قلم و نوشتن دوباره سراغم آید .

دوست گرانقدر نویسنده ای دارم ،گفت : چرا سراغ زندگینامه ادیبان و شاعران خراسانِ خودمان نمی روی ؟

پس به دنبال ادیبان و بزرگان و زندگی نامه آنان رفتم و خواندم  .

دوست دیگرم سعید تشکری که خود نویسنده چیره دستی است و نام و آوازه ای دارد گفت : چرا به سمت و سوی شاعران ملی همچون بهار و عارف دست نمی اندازی ؟

خودم دستی برسه تار دارم ، اولین آهنگی که یاد گرفتم تصنیف مرغ سحر ملک الشعرای بهار بود .

فقط اسم ملک الشعرای بهار را در حد یک شاعر می شناختم و اصلا زندگی نامه او را نمی دانستم .

با خود همیشه می اندیشیدم که این تصنیف مرغ سحر چه حکمتی در وجودش پنهان است که از پیر و جوان ، همه آن را دوست دارند ؟

دیوان ملک الشعرا را از دوستی به امانت گرفتم و خواندم، زندگی نامه، نقد شعرها وخاطراتِ دیگرادیبان ازاو و درآخر،کتاب (مرغ سحر) که پروانه بهاردرباره پدرش نوشته بود، جزیی از زندگی من شد .

چند ماهی به اینکه از کجا شروع کنم و چگونه خواننده رمانم را تا آخر درگیرنمایم سپری شد و سرانجام با جرقه ای از زندان رفتن های مکرر او داستانم را شروع و قلم هر روز با شتاب دلش می خواست بنویسد و بنویسد .

قصه تمام شد و به دوستانی دادم، هیجان و ریتم داستان را از نگاه دوستانِ خواننده قصه ام و انرژی مثبتی که به سوی من پرتاب می کردند ، دریافت نمودم .

دوست داشتم دخترانِ ملک الشعرای بهار قصه مرا بخوانند و شاید خاطرات تازه تری از پدر داشته باشند .

پس از کند و کاوی چند ، به سختی شماره خانم چهرزاد بهار را پیدا و قرار ملاقاتی درخانه اش واقع در میدان محسنی  تهران گذاشتم .

برای ایشان نسخه ای از کتاب را فرستادم .

در یک روز پاییزی ، ساعت چهار بعد از ظهر زنگ درب خانه اش را زده و پس از لحظه ای مقابل خانم چهرزاد نشسته و با خاطرات تازه تر و نگاه او به قصه ام آشنا شدم .

در و دیوار خانه پر بود از عکسهای خانواده ملک الشعرای بهار و کتابهای دستنویس او .

دوباره بازنویسی را شروع کرده و هر از چندگاهی با تلفن آنان را در جریان ادامه قصه می گذاشتم .

قصه جدید با ورود خانم چهرزاد و پسرش افشین و پسرخاله اش بابک جانی تازه گرفت .

شخصیت های موسیقیایی همه زاییده تخیل خودم هستند .

این قصه بیشتر از نگاه ملک الشعرای ترانه سرا نگارش شده و فضای موسیقیایی بیشتر بر قصه سایه انداخته است .

امیدوارم این قصه در هر چه بیشتر شناختن ادیبان و شاعران و آزادیخواهان به نسل جوان و مردم ایران زمین کمکی ناچیز کرده باشد .

در خاتمه از اینکه خانم چهرزاد بهار مرا پذیرفتند و کمک های شایانی کردند سپاسگزارم .

 

سعید بابایی / پاییز 1397

 

ـ ساعت چنده افشين؟

ـ يكه .

ـ هنوز تا نشستن هواپيما يك ساعتى مونده .

چقدرامشب سرد ه ! خوب شد پالتوم روآوردم ،تازه از سرماخوردگى هفته‌ى قبل راحت شدم .

ـ آره مامان ، پروازهاى قطر ايرويز هميشه سر وقت مى‌نشينه و اصلاً تأخيرى نداره.

ـ افشين! فكر مى‌كنى بابك كه بعد از ده سال به ايران مياد فرقى هم كرده باشه؟

ـ آره مامان! ممكنه فارسى رو خوب ادا نكنه، ولى مى‌فهمه .

ـ دلم براى پروانه خیلی تنگ شده خيلى، اونم كه پا به سن گذاشته و درد كمر و قلب نمى‌ذاره از روى تخت حركت كنه .

بلندگوهای فرودگاه امام درحال پخش كردن زمانِ رفتن و نشستن‌هاى هواپيماهاى خارجى بود، جمعيتى درحال آمد و شد با بارِ سفر در دست ، از پشت شيشه‌ها ديده مى‌شدند و بعضی روى صندلى‌هايى منتظر.

آسمانِ زيباى تهران از پشت شيشه‌ها ، درحالى كه هواپيماهايى نزديكِ گيت ايستاده و با لوله‌هاى خرطومى خود انگارى خود را به سالن فرودگاه چسبانيده باشند ، زیبا تر دیده می شد .

چهرزاد به اطراف نگاه مى‌كرد، چه آدم‌هايى كه براى استقبال از عزيزانشان آمده و دسته گلى در دست داشتند، مى‌شد از قيافه‌ى همه فهميد كه مسافرشان چند سالى و يا مدت طولانى است كه به ايران سفر نكرده است، خوشحالى در چهره‌ى همه ديده مي شد .

چهرزاد از روی صندلى برخاست ، دستى به كمر، باعصا به قدم زدن پرداخت .

دسته گلی در دست پسرش افشین كه حدود چهل و پنج ساله مى‌نمود دیده می شد .

صداى قدم‌زدن‌هايش راکه حس انتظاردرآنها موج میزد، مى‌شد به خوبى حس كرد، هنوز نيم ساعتى به نشستن هواپيماى بابك ، پسرِخواهرش ازامريكا نمانده بود .

ده سال قبل كه آمد ، پسری جوان بود که با لهجه‌ى بسيار شيرينِ فارسى صحبت مى‌كرد .

پروانه سال‌ها قبل از ايران رفت و درامريكا با دو بچّه‌ى خود زندگى مى‌كرد .

دلش براى پروانه لك زده بود، به ساعت بزرگ فرودگاه نگاه كرد، انگارى به عقربه‌هاى زمان مى‌نگريست، عقربه ها چقدر کند جلو می رفتند .

افشين با دستمالى عينك چهرزاد ، مادرى كه به او عشق مى‌ورزيد را پاك كرد

در حالى كه قدم مى‌زدند به غرفه‌ى كتاب‌فروشى فرودگاه امام رسيدند .

چهرزاد چرخى درقفسه‌هاى آنجا زد، درويترينِ فروشگاه چشمش به كتاب «ديوان ملك‌الشعراى بهار» افتاد، آن را برداشت و ورقى زد .

يادش آمد چقدر براى گردآوري اشعار پدرش سختى‌هاكشيده و هر ورقى و شعرى را از اقصى نقاط ايران جمع‌آورى كرده بود .

فروشنده كه مردى ميان‌سال و سبيل پرپشتى داشت رو به چهرزاد خانم كرد و گفت :خانم! اين كتاب خيلى خوبه ، اشعارش ، شما را به دنياى ديگرى مى‌بره ، شاعر اين كتاب همون شاعر «ترانه‌ى مرغ سحره» . سى‌دى اون را هم داريم با اجراى استاد شجريان .

افشين لبخندى زد و به آهستگى گفت : ايشون دختر ملك‌الشعراى بهاره .

گل از گلِ فروشنده‌ى كتاب شكفت، به سرعت صندلى خودش را براى او گذاشت و در دو ليوانِ يك بار مصرف چايى براى آنان ريخت و گفت : چقدر بايد خوشبخت باشم كه دختر ملك‌الشعراى بهار مهمان من است ، اگر ممكنه اول اين ديوان را برايم چيزى بنويسيد .

و از دوست غرفه‌ى بغلى خودش خواست كه بيايد و با موبايل عكسى از آنها به يادگار بگيرد .

چهرزاد خانوم مى‌خنديد ، كاش پدرش ، مادرش و مهرداد هم اينجا بودند ، با انگشت گوشه‌ى چشمانش را پاك كرد .

صداى بلندگوى فرودگاه او را به خود آورد : هم اكنون پرواز شماره‌ى 408 قطر ايرويز به زمين نشست .

افشين دست مادرش را گرفت و به نزديك‌ترين جايى كه مى‌شد مسافران را ديد ؛ برد .

يك شيشه‌ى قطور بين آنها و مسافرين خودنمايى مى‌كرد ، دقايق به كندى مى‌گذشت ، اتوبوسِ مخصوصِ مسافران از دور ديده می شد .

مسافران ، به آهستگى از اتوبوس پياده مى‌شدند ، حال به وضوح مى‌شد قيافه‌ى آنها را تشخيص داد .

هر كسى وارد سالن مى‌شد فقط به قسمت استقبال‌كنندگان نگاه مى‌كرد و دنبال آشناى خودمی گشت .

چهرزاد از افشين پرسيد : فكر مى‌كنى قیافه ی ما رو مى‌تونه تشخيص بده؟!

افشين خنده‌اى كرد و گفت : با وجود تلگرام و ايمو و هزار تا برنامه‌ى اينترنتى دیگه ، معلومه تشخیص میده ، مگه همين چند ماه پیش نبود كه با من صحبت مى‌كرد و به شما نشونش دادم .

و چهره‌ى مردى بلندقد با موهاى جوگندمى با ساكى در دست از پايين براى آنها دست تكان مى‌داد .

خودِ بابك بود ، چهرزاد دلش براى سودابه تنگ شده بود .

سودابه بيشتر از بابك به ايران مى‌آمد .

پروانه به خاطر اينكه نام مادرش سودابه بود نام دخترش را هم سودابه انتخاب كرد .

اين اسم براى چهرزاد يك اسم ساده نبود ، اسمى كه در آن عشق ، محبت ، گذشت و يك عمر عشقِ پدر به مادرش خلاصه می شد .

مسافران در گيتِ ورودى گذرنامه‌ها بودند ، بابك با دست به آنها علامت مى‌داد

مُهر ورود روى پاسپورتش خورد ، تمام بار و بنه او يك چمدان كوچك بودكه از قسمت سبز گمرك به آسانى رد شده و حالا در مقابل خاله‌اش قرار داشت ، چهرزاد خانوم دست در گردن بابک انداخت و غرق بوسه‌اش كرد .

بوى پروانه را مى‌داد ، هم سن افشين بود ، پسرخاله‌هايى كه هميشه از طريق فضاى مجازى يكديگر را ديده بودند ، دسته گل در دستانِ بابك جاى گرفت و آنها را ‌بوييد .

بوى ايران مى‌داد ، بوى گلهاى سرخ خانه‌ى پدربزرگ ، آنقدر پروانه از خانه‌ى پدربزرگش برايش تعريف كرده بود كه جاى جاى خانه را از بَر بود ، هر چند حالا ديگر از آن خانه خبرى نبود .

چند توريست آلمانى از كنار آنها گذشتند .

زمان مى‌گذشت و آنها در تاريكى شباهنگام ، در اتوبان قم به سوى تهران در حركت بودند .

ماه در آسمان مى‌درخشيد ، راننده‌ى تاكسى زردرنگِ مخصوص فرودگاه پايش را بر پدال گاز بيشتر فشار مى‌داد .

بابك خود را محكم به صندلى چسبانيده بود ، افشين دستى به پشت راننده زد و گفت : ببخشيد ما عجله نداريم ، مادرم بيمارى قلبى داره .

راننده پايش را از روى پدال گاز برداشت و حال مى‌شد اطراف را با نگاهى عميق‌ترديد .

رفت و آمد اتوبوس‌ها و كاميون‌ها در اتوبان بيشتر ديده مى‌شد .

از كنار مرقد امام خمينى(ره) گذشتند ، همه‌ى مسافران تاكسى زردرنگ فرودگاه به آن سو خيره شدند .

چهرزاد گفت : بابك جان! مى‌دونى اينجا كجاست؟

و با علامت منفى او روبرو شد ، ادامه داد :اينجا آرامگاه بنيان‌گذار انقلابه ، همونى كه سى و هشت سال قبل باعث شد ايران دگرگون بشه .

ماشين از آنجا رد شده بود ، راننده دكمه‌ى پخش موسيقى را فشار داد و آهنگی ترکی در فضاى ماشين حكم‌فرما شد .

بابک سری تکان داد و نگاهی به افشین کرد ، افشین هم با لبحندی برلب سری تکان داد و بعد دستی به شانه راننده زد و گفت: دوست عزیز مگه موسیقی خودمون چه ایرادی داره که گوش نمی کنی؟ راننده از آینه ماشین نگاهی به اوکرد و گفت: مثلاً این خواننده هائیکه نه صدا دارن و نه شعر قابل فهمی ؟!

بابک گفت : همه رو ترو خشک باهم نسوزون دوست عزیز، ببینم تواز صدای شجریان خوشت نمیاد؟ راننده چندبار سرش را تکان داد و گفت: اتفاقاً پسرم توی مدرسه موسیقی درس میخونه ازتاج اصفهانی گرفته تا شجریان همیشه توی خونه ما شنیده میشه ، بابک گفت: آقای راننده ماهم توی آمریکا ازبس موسیقی دارام دارام گوش کردیم دیگه گوشامون خسته شدن ، اگه امکان داره این سی دی رو برای ما بگذار، راننده سی دی را از بابک می گیرد و چند لحظه بعد نوای مرغ سحردر فضای ماشین پخش شد .

چهرزاد و افشين لبخندى به لب نشاندند.

 

برای خوانش کامل این تالیف، کلیک کنید.

مطالب مرتبط
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سعید بابایی

سایت رسمی سعید بابایی؛ مروری بر بخشی از آثار، نوشته‌ها و تجربه‌های هنری در حوزه نقاشی، تئاتر، عروسک‌سازی، نوشتار و فعالیت‌های مطبوعاتی. این مجموعه تصویری کوتاه از سال‌هایی‌ست که او در مسیر هنر، روایت و صحنه قدم برداشته است.

تمامی حقوق برای سعید بابایی محفوظ است.