09151173719

مشاوره و پشتیبانی 24/7

مرد چوپان - سعید بابایی

مرد چوپان - سعید بابایی

تالیفات

مرد چوپان

نویسنده: ehsan jaberi 20 نوامبر 2025 32 بازدید
مرد چوپان

خورشید از پس قله‌های کوه در حال پنهان شدن و جای خود را به ماه درخشان و زیبای آسمان تیره رنگ می‌داد. پرندگاه در حال رفتن به لانه‌های خود بر روی درختان سر به فلک کشیده دشت پهناور بودند.
صدای زوزه گرگ‌ها دردل شب خاطرات زیادی را به یاد چوپان می‌آورد.
چوپان در حال دوشیدن شیر گوسفندان گله بود. آین آخرین گوسفندی بود که شیرش را می‌دوشید.
هرلحظه ظرف مسی شیر پر و پرتر می‌شد.
او آخرین قطره از پستان گوسفند را در ظرف شیر ریخت.
از جای خود بلند شد. به دور دست نگریست. کسی از دور به سوی او می‌آمد.
به نزدیک او رسید. او کسی نبود جز صاحب گله گوسفندان و ارباب چندین ساله‌اش.
صدای مرد چوپان در لابلای صدای گوسفندان که در گوشه و کناری در حال چریدن و بع و بع کردن بودند گم شده بود.
صاحب گله در حالی که بر پشت اسب قهوه‌ای رنگ خود نشسته به چوپان نزدیک شده و از اسب پیاده گشت.
چوپان افسار اسب را در دست گرفته و به آرامی سلامی کرد.
ارباب در حالی که به نزدیک چوپان رسیده، دستی بر پشتش‌زده و گفت: خسته نباشی. خداوند نگهدارت باشد.
چوپان با لبخندی معنا دار گفت: خداوند نگهدار شما باشد.
دو سه روزی می‌شد که صاحب گله آن جا نیامده بود. اسب صاحب گله در حال خوردن علوفه گوسفندان بود.
چوپان نگاهی به صاحب گله کرده و بر روی تخته سنگی نشست. عرق جبین را با دستمال رنگارنگ خود از پیشانی پاک کرد وبه ارباب خیره گشت.
مرد تکانی به‌شانه‌های پهنش داد و با صدایی خشن رو به چوپان کرده و گفت: تمام شیر‌ها را دو روز قبل در اندک زمانی فروختم. امروز هم حسابی خوشحال هستم.
آمده‌ام که از تو و گوسفندانم خبری بگیرم. چیزی کم و کسر نداری؟
چوپان به ظرف شیرنگاهی کرد و به یاد روز‌هایی افتاد که ظرف‌های شیر و پرچرب گوسفندان را به ارباب تحویل می‌داد و موقع بردن همان یک ظرف تبدیل به دوظرف دیگر می‌شد.
به یاد آورد که ارباب بدون اینکه او ببیند در ظرف شیر‌ها آب اضافه می‌کند. از این کار ارباب
دلش چرکین و ناراحت بود و نمی‌توانست به روی او بیاورد.
چوپان روی از ارباب برگردانیده و به سمت کلبه کوچک و کاه گلی خود که در آن سوی‌تر بود روان گشت.
ارباب با صدایی بلند که در تمام دشت شنیده می‌شد روی به چوپان کرد و گفت: بیا تا این ظرف شیر را بر پشت اسب بگذاریم. خیلی سنگین است.
چوپان با دلی غمگین و قدم‌هایی آهسته دوباره به سوی ارباب برگشت.
به کمک یکدیگر ظرف شیر را بر پشت اسب نهاده و دوباره به سوی کلبه محقر خود روان گشت.
تیرگی بر پهنه آسمان شب دشت نمایان شده بود.
از فرط خستگی به دیوار کاه گلی کلبه تیکه داد. از پنجره کوچک کلبه نگاهی به بیرون انداخت. ارباب در حالی که دو ظرف شیر بزرگ بر پشت اسب نهاده در تیرگی شب از نظر‌ها پنهان می‌شد.
مقداری نان خشکی که از شب قبل در داخل سفره گلدار باقی مانده بود را بر دهان گذاشت. نای خوردن نداشت. گوسفندان به دور یکدیگر حلقه‌زده و در حال استراحت بودند. برای لحظه‌ای چشمانش را بست. بدن خسته‌اش یارای رساندن او را به رختخواب نداشتند. خواب او را در دنیای رویا‌ها و خیال غوطه ور ساخت. خواب دید جوانی کم سن و سال بره‌ای کوچک در بغل و تمام گوسفندان در دور او حلقه‌زده و به چشمان او خیره شده‌اند. لبخندی بر گوشه لب‌های چروکیده‌اش در خواب شیرین نمایان گشت. زمان شب تیره به سرعت هر چه تمامتر در حال سپری شدن بود.
تمام بدنش از فرط عرق خیس شده بود. به ناگاه از خواب عمیق و زیبا‌ی نیمه پرید. دستی بر چشمانش کشید. از آنچه که می‌دید، مات و مبهوت گشته بود. از پنجره به بیرون نگاهی عمیقتر انداخت. قطرات باران مانند سیلی از آسمان تیره‌گون و شب سیاه به سوی زمین پهناور دشت روان بودند.
آب تمام دشت را در خود گرفته بود.
از لابلای تیرک‌های چوبی سقف قطرات باران به داخل کلبه کوچک میریختند. ظرف شیر بزرگ را در زیر قطرات باران گذاشت.
به سمت درب کلبه خیزی برداشت. به دور دست نگریست. خشکش‌زده بود. چشمانش یارای دیدن آن صحنه‌ها را نداشتند.
لاشه و جنازه بیشماری از گوسفندان بر روی آب دشت در حال چرخیدن بودند.
یکی آن طرف در حال جان دادن و دیگری در تلاش برای زنده ماندن.
پاهیش یارای مقاومت نداشتند. به هر زحمتی که بود فقط توانست خود را بر بلندای تپه‌ای برساند و جان خویش را نجات بخشد.
دیگر از آن کلبه کوچک خبری نبود. تنها چند گوسفند در حال بع و بع کردن بودند. انگار که چوپان را طلب می‌کردند.
نیمی از سقف کلبه فرو ریخته بود. با پای برهنه و رفتن در گل و لای حاصل از سیل شبانه به سوی شهر روانه گشت.
ابر‌های سایه خاکستری خود را بر روی دشت انداخته و رعد و برق ترس و لرز را بر وجود هر جنبنده‌ای در دل شب جاری می‌کرد.
به طرف شهر در حرکت بود. برای لحظه‌ای‌ایستاد. به دشت نگاهی کرد. دیگر از کلبه و صدای گوسفندان خبری نبود.
به نزدیک شهر رسید. خسته و کوفته به درختی تکیه داد. خورشید از پس کوه بلندی که گوسفندانش در آنجا بودند خود را نمایان ساخت.
دو باره در دل کوچه‌های شهر به سوی خانه ارباب رهسپار گشت.
نیم نگاهی به پا‌های خسته‌اش انداخت. رمقی در بدن برایش نمانده بود. پا‌هایش پر از گل و لای دشت بودند. به درب خانه ارباب رسید.
اندیشید که هنوز صبح زود است و ممکن است که او در خواب باشد.
چند لحظه‌ای صبر کرد. خورشید بالاتر آمده بود. گنجشک‌ها بر روی درختان کاج جیک و جیک می‌کردند
کلون درب چوبی بزرگ و قهوه‌ای رنگ که از چوب گردو ساخته شده بود را به صدا در آورد.
بعد از گذشتن چند لحظه‌ای، صدایی از پشت درب به گوشش رسید.
تو که هستی؟
و او بی‌صبرانه جواب داد: منم. ارباب. چوپان شما.
صدای چرخیدن لولای درب قدیمی و باز شدن درب چوبی در حالی که ارباب پارچه بر روی دوشش انداخته و چشمان خود را می‌مالید بر پهنه درب آشکار شد.
چوپان به آرامی سلامی داد. ارباب از دیدن چوپان در آن موقع صبح مات و مبهوت مانده بود.
صدایش را از ته حلقوم بیرون داده و گفت: سلام. این موقع وقت سحر و اینجا چه می‌کنی؟ تو باید الان پیش گله باشی.
و او نمی‌دانست که آن خبر را چگونه به ارباب خود بگوید. نگاهی به درون خانه ارباب انداخت. خانه‌ای مجلل و زیبا که در وسط آن حوضی آبی رنگ نمایان بود. چوپان غرق در خانه شده بود. صدایی پر مهیب دوباره او را به خود آورد.
چند با به تو بگویم که صبح زود با من چکار داری؟ مثل اینکه گوشت با من نیست؟
مرد چوپان دوباره برخاست. ارباب به سر و وضع چوپان نگاهی عمیق انداخت و گفت: سر و وضعت چرا این گونه است؟ گل و لای چرا پا‌هایت را پوشانیده.
چوپان با خونسردی و لبخندی که بر گوشه لب داشت رو به مرد کرد و گفت: ارباب. سیل گله‌ات را برد.
و خنده‌ای لبان چروکیده اورا از هم باز کرد.
ارباب از شدت خشم و عصبانیت یقه مرد چوپان را گرفت و گفت:‌ای نابکار. مگر تو مرده بودی که گوسفندان مرا آب ببرد؟ پس تو آنجا چه می‌کردی؟
و چوپان دوباره با خونسردی تمام کفت:‌ای ارباب. من که کاره‌ای نیستم. سیل آمد. می‌دانی، این همان سیل و همان آبی است که تو در شیر مردم میریختی و به مردم می‌فروختی.
سرانجام آن آبی گله‌ات را برد که من بار‌ها دیده بودم که چگونه در ظرف شیر‌ها اضافه می‌کردی.
و با گفتن این حرف دوباره از همان راهی که آمده بود به سوی دشت روان گشت.
در راه به زنی که فرزندی خردسال را در بغل و ظرف شیری در دست برخورد کرد. نیم نگاهی به آنان انداخت و به آرامی و بدون اینکه به پشت سر خود نگاهی بیندازد در انتهای کوچه‌های شهر از دیده‌ها پنهان گشت.
خورشید اینک به بالای سرش رسیده و هوای مطبوع بعد از بارش باران دشت را زیباتر کرده بود.

مطالب مرتبط
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سعید بابایی

سایت رسمی سعید بابایی؛ مروری بر بخشی از آثار، نوشته‌ها و تجربه‌های هنری در حوزه نقاشی، تئاتر، عروسک‌سازی، نوشتار و فعالیت‌های مطبوعاتی. این مجموعه تصویری کوتاه از سال‌هایی‌ست که او در مسیر هنر، روایت و صحنه قدم برداشته است.

تمامی حقوق برای سعید بابایی محفوظ است.