سعید انتظار را دوست نداشت. همیشه از این که منتظر کسی یا چیزی باشد، بدش میآمد. پدرش دو ماهی میشد که به جبهه رفته بود. هر وقت از جبهه بر میگشت برای او هدیهای میآورد. او هدیة پدرش را دوست نداشت، بلکه میخواست پدر برای همیشه در کنار آنها بماند. پدر دفعه قبل که از جبهه برگشته بود، برایش تعداد زیادی پوکهی فشنگ آورده که او آنها را روی میزش گذاشته و بعضی از آنها را به جای مداد پاککن به ته مداد خود چسبزده بود.
سعید، کلاس سوم دبستان بود. مادر شبها بعد از نماز، روی سجاده مینشست و دعا میخواند. سعید هم برای پدرش دعا میکرد تا دوباره سالم پیش آنها برگردد. مادر شبها به اخبار رادیو و تلویزیون گوش میداد. اخبار جنگ را دنبال میکرد و گاهی قطره اشکی از گوشهی چشمانش میچکید. سعید از طرفی برای پدرش دلواپس و از طرفی هم خوشحال بود؛ چون پدرش مانند یک قهرمان در جبههها میجنگید. در کلاس و پیش دوستانش افتخار میکرد که چنین پدری دارد. او تنها فرزند آنها بود. مادر و پدر برای او از هیچ چیزی دریغ نمیکردند.
مادر برای و این که سعید تنها نباشد، برایش مرغ مینای کوچکی خریده و در قفس کوچکی گذاشته بود. سعید هر روز بعد از نوشتن مشقهایش، کنار قفس مینشست و با مرغ مینای خود صحبت میکرد. مرغ مینا چند کلمهای یاد گرفته و مدام کلمات بابا احمد، جبهه، سعید و مامان را تکرار میکرد.
وقتی مرغ مینا صدای مامان را تکرار میکرد، مادرش از خنده غش میکرد. هر دو میخندیدند. امروز مرغ مینا فقط کلمة بابا احمد را تکرار میکرد. چیز عجیبی بود.
در اتاقش نقشهای بزرگ از ایران داشت. سعید دقیقاً میدانست که منطقة جبهه پدر در روی نقشه کجاست. شهرهای استان خوزستان را بهتر از استان خودشان از بر بود. با آن که به آن شهرها سفر نکرده بود، اما دقیقاً آن جا را میشناخت. دوست داشت یک بار با پدرش به آن شهرها برود. این بار، آمدن پدر طولانی شده بود. در نگاه مادر کمی نگرانی دیده میشد. در ماه قبل، چندین حمله از طرف ایران انجام شده بود. در نبودن پدر، سعید، مرد خانه بود و در کارها به مادر کمک میکرد. خانة آنها بسیار کوچک بود؛ یک اتاق مخصوص او و اتاق دیگر که کمی بزرگتر بود به اتاق نشیمن اختصاص داشت. عکس پدر در لباس رزم با پویتنهای سیاه رنگی که به پا داشت و در حال لبخند زدن بود، روی دیوار نصب شده بود.
سعید هم دلش میخواست که در لباس پدرش، عکسی بگیرد و به یادگار داشته باشد. پدر به او قول داده بود که این بار که برگردد، آرزوی او را برآورده سازد.
هر روز، وقتی سعید از مدرسه به خانه میآمد، اول به کفشهای جلوی اتاق نگاه میکرد. این دفعهامیدوار بود که مثل دفعههای قبل، پوتینهای پدر آن جا باشند و نشان بدهد که او آمده است.
آن روز صبح، کمی زودتر از همیشه به مدرسه رفت. از کنار مسجد محل گذشت؛ جلوی مسجد، شلوغتر از همیشه بود. جوانها و عدهای از پیرمردها آمادة رفتن به جبهة جنگ بودند. کمی در آن جاایستاد. اتوبوسها آمادة رفتن بودند. بوی سپنج، همة کوچه را گرفته بود. اتوبوسها در لابلای دود سپنج و صلوات مردم از نگاهها پنهان شدند. سعید به طرف مدرسه به راه افتاد.
کلاس درس که تمام شد او به طرف خانه به راه افتاد. زنگ در را به صدا در آورد. این بار زودتر از روزهای دیگر در حیاط باز شد. پدر در آستانة در ظاهر شد. سعید نمیدانست چه کند. غافلگیر شده بود. ناگهان بالا پرید و بر شانة پدر جای گرفت. بوسههای او از گونههای پدر تمامی نداشت. سعید در آغوش یک قهرمان جای گرفته بود؛ قهرمانی که در هیچ کجای دنیا نظیرش وجود نداشت. پدر در حالی که او را در آغوش گرفته بود، وارد اتاق سعید شد. سعید به پدر و پوتینهایش که خسته، ولی محکم جلوی درایستاده بود، نگاه کرد و چشمانش به تصویر پدرش که روی دیوار بود، دوخته شد. دوباره به صورت پدر نگاهی کرد و دستی بر صورت او کشید. قیافة پدر با عکس کمی تغییر کرده و چینهایی در گوشه چشمش دیده میشدند. نگاهش پایینتر آمد. جعبهای که معلوم بود هدیه پدر است، در کنار میزش دیده میشد. سعید نگاهی به پدر کرد و با خنده و بوسهای از گونة پدر، خوشحالیاش را نشان داد.
از آغوش پدر پایین آمد. جعبه را برداشت و باز کرد. تانکی زیبا را که همانند یک تانک واقعی بود، از جعبه بیرون آورد.
پدر به او یاد داد که چطور با آن بازی کند. تانک با دستگاهی که قدری از جعبة کبریت بزرگتر بود، هدایت میشد. پدرش دو تا باطری از داخل جعبه در آورد و داخل کنترل گذاشت. سعید همینطور که از پدرش تشکر میکرد، مشغول بازی با تانک شد.
مادر از روزهایی که پدر نبود و پدر از روزهایی که در جبهه بود سخن میگفت. آنها حرفهای نگفتة زیادی برای هم داشتند. مادر و پدر به اتاق نشیمن رفتند.
سعید در اتاق خود با تانک، تنها مانده بود. حالا او مانند یک رانندة تانکِ واقعی میخواست در جنگ شرکت کند. کاسهای را بر سر گذاشت و کنترل را در دست گرفت. تانک آمادة حرکت و شلیک بود. بالای میز رفت. به اطراف نگاهی کرد. یکی از دکمههای کنترل را فشار داد و تانک به راه افتاد. حرکتهای مارپیچی از یک سو و صدای شلیک انفجارهای آن از سوی دیگر، سعید را که حالا قهرمان جنگ بود، روی میز بالا و پایین میپراند. تانک دور اتاق میچرخید. ناگهان دستگاه کنترل تانک از دست سعید رها شد و روی زمین افتاد. تانک، دیوانهوار میغرید و از روی همه چیز میگذشت؛ از روی رنگهای گواش که کنار دیوار بود، رد شد و رنگ قرمز را بر روی قالی واژگون کرد. از روی دفتر سعید رد شده بود، و روی قالی همچنان ویراژ میداد.
سعید دستپاچه شد. از روی میز پایین پرید تا کنترل را به دست بگیرد. پایش لیز خورد. دستش را به دیوار گرفت که خودش را نگاه دارد. نقشة ایران از دیوار کنده و روی زمین افتاد. تانک به دور نقشة ایران به حرکت در آمد. آثار رنگ هنوز بر روی چرخهای تانک دیده میشد. سعید هر کاری کرد، نتوانست تانک را مهار کند. او از روی نقشة ایران رد شد. چند تا از شهرهای غرب نقشه و بعد هم شهرهای آبادان و اهواز و خرمشهر رابا چرخهای خود، قرمز کرد. اثر چرخهای تانک روی نقشه مانده بود. سعید، قلبش به شدت میزد. نمیدانست باید چکار کند. تانک به طرف در رفت و به پوتینهای پدر برخورد کرد. پوتینهای مشکی پدر نگذاشتند که جلوتر برود. تانک آن قدر بر پوتینهای پدر فشار آورد تا باطریهایش تمام شد.
سعید نفس راحتی کشید. دیگر دوست نداشت رانندة تانک باشد. تانک را از روی زمین برداشت. کلمات خارجی روی آن را نتوانست بخواند. داخل جعبهاش گذاشت و در گوشهای پنهان کرد. به طرف پوتینهای پدرش آمد.
آنها را در بغل گرفت و به گلدان شمعدانی که پدر آن را دوست میداشت نگاهی کرد. به طرف حوض رفت. لیوان کوچک آبخوریاش را از آب شفاف حوض پر کرد. ماهی قرمز در میان امواج حاصله از برخورد دست او با آب جلو میرفت. لیوان را بر روی گلدان و گلهای شمعدانی ریخت. حالا شمعدانی طراوت دیگری به خود گرفته بود. مادر و پدر از درون اتاق به او نگاه میکردند.
مرغ مینا همچنان کلمه بابا احمد را سر میداد و پدر و مادر به او لبخند میزدند.
باران، نم نمک شروع به باریدن کرده بود. بوی دیوارهای نم کشیدة کاهگلی خانه، همهجا را پر کرده بود. در میان صحن حیاط، حوض ...
خورشید از پس قلههای کوه در حال پنهان شدن و جای خود را به ماه درخشان و زیبای آسمان تیره رنگ میداد. پرندگاه در ...
به نام خدا آقاي ملک اقتباسي آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار سعید بابایی آقای ملک برداشتی آزاد از زندگی ملک ...