باران، نم نمک شروع به باریدن کرده بود. بوی دیوارهای نم کشیدة کاهگلی خانه، همهجا را پر کرده بود. در میان صحن حیاط، حوض هشت ضلعی سیمانی با کاشیهای آبی رنگ و ماهیهای قرمز و سفید دیده میشد. این حوض، زیبایی خانة قدیمی را که از عمرش پنجاه سالی میگذشت، زیباتر کرده بود. پنجرههای خانه با رنگ آبی متمایل به خاکستری، رنگ شده بودند. بر پشت شیشههای پنجره، پشت دری سفید که پایین آن کش آمده بود، خودنمایی میکرد. انگار همة وسایل و طراحی خانه توسط یک هنرمند، سر جای خود درست و به جا چیده شده بودند. شمعدانیهایی که با گلدانهای سفالی دسته دار بر هشت گوشة حوض گذاشته شده بود و سایة آنها آب حوض را چندین برابر زیباتر نشان میداد.
جهانگیرخان این خانه را بیشتر از هر کجای دنیا دوست داشت. هر روز بعد از نماز صبح و جمع کردن سجاده، بر روی ایوان مینشست. میل و کبادهای میگرفت و بازوان در هم پیچیدهاش را تب و تاب میداد و با آبپاش حلبی، شمعدانیها را صفایی دوباره میبخشید. بعضی وقتها هم حیاط را که با آجرهای مربع شکل فرش شده بودند، با همان آب پاش، نمدار میکرد و بوی کاه گل و آجرها در کل فضای خانه و کوچه میپیچید. گنجشکها هم به این خانه عادت کرده بودند. جهانگیرخان با مشتی ارزن و گندم بر روی پشت بام هر روز از میهمانان ناخوانده پذیرایی گرمی میکرد و آنها هم با زبان بی زبانی و جیک جیک خود از او تشکر میکردند.
مادر جهانگیرخان، همین یک فرزند را داشت و تمام زندگیش در او خلاصه میشد. آرزوی همیشگی او در یک چیز بود و آن هم دامادی پسر و دیدن نوههای شیرین زبانش بود؛ اما تا اینجا که سن و سال جهانگیر به چهل رسیده و عمری از او سپری شده بود، از زن و عیال و بچه خبری نبود که نبود. مادر در رختخواب دراز کشیده و با چشمان نیمه باز خود به جهانگیر در آستانة در نگاهی کرد و لبخندی زد. جهانگیر به آرامی از گوشه اتاق تار خود را از میخ بزرگی که به دسته آن آویزان شده، جدا کرد و با خود به روی ایوان آورد.
به پشتی قالیچهای که یکی از دوستانش برای او هدیه آورده بود تکیه داد. به کاسه تار بوسهای زد و نوای ماهور در گرگ و میش صبحگاهی فضا را پر کرد. از در آمد ماهور وارد شور شد شور و مستی را میشد در چشمان بسته و دستان پر توانش مشاهده کرد.
«اگر مستم من از عشق تو مستم
بیا بنشین که دل بردی ز دستم
آخ دلم پیش تو بند پیش تو بنده
یارم مشکل پسنده مشکل پسنده»
مادر بر آستانه در ایستاده؛ با لبخند به فرزند دلبندش نگاهی کرد و با دستان چروکیدهاش موهای سفید خود را پیچ و تابی داد و گفت: «یار مشکل پسند نیست، تو خودت مشکل پسندی، عزیز دلم!»
جهانگیرخان همچنان در حال خودش بود که سفرة صبحانه توسط مادر چیده شد. مادر بر روی نانها با دست چند پشینگ آب پاشید. سماور روسی هم که صدای قُل قُلش بلند شده بود.
مادر در یک استکان کمر باریک چای دم کرده را برای دلبندش ریخت. جهانگیر به ساعت مچی خود نگاهی کرد. لقمهها در دهان او با سرعت بیشتری جای میگرفتند. به آهستگی تار را در بغل گرفت و به دیوار اتاق آویزان کرد. کت و شلوار مشکی راه دارش را پوشید و جلوی آیینه ایستاد. مادر او را از پشت در آیینه دید و قد و بالای او را ورانداز کرد. جهانگیر گفت: «قد رشیدم را میبینی؟»
و مادر لبخندی زد و از آستانه در محو شد.
از ستون چوبی ایوان خانه، قفس بلبل آویزان شده بود. در زیر قفس، یک پارچة سفید بود که اطرافش با کش دوخته شده بود و ارزنها دیگر بر روی زمین ریخته نمیشد.
جهانگیرخان با دهان ادای سوت بلبلی را درآورد. بلبل شروع به خواندن کرد. دوباره به ساعت مچی نگاهی انداخت و به سرعت از خانه خارج گشت.
ده سالی میشد که در ادارة مالیات کار میکرد. از صبح تا ساعت سه در بایگانی روزگار را سپری میکرد. همه او را به خوبی میشناختند؛ از رئیس گرفته تا مرئوس. به واسطة هنرش در تمام شهر شناخته شده بود. کسی نبود که از دست او ناراحت و یا کارش عقب مانده باشد. بایگانی در طبقة زیرین اداره قرار داشت و با پنجرهای کوچک به حیاط ادارة مالیات باز میشد و نور را به اتاق سرازیر میکرد. آبدارچی با استکان چای وارد اتاق او شد و استکان را روی میز او گذاشت. جهانگیر در حال مرتب کردن پروندهها سری برای او تکان داد. میرزا احمد آبدارچی روی صندلی لهستانی چوبی رنگ و رو رفته کنار میز جهانگیرخان نشست و به آرامی زمزمه کرد:
«مادرجان بدو بیا بلبل رو بگیر من نمی تونم.»
و این بیت را چندین بار تکرار کرد. جهانگیر لبخندی زد و به او نگاهی انداخت. ترانه در دستگاه ماهور بود، صبح ماهور و حالا ماهور. میرزا احمدخان با ادای تار زدن از روی صندلی برخاست و در همان حال ترانه مادرجان را دوباره خواند. از اتاق بیرون رفت. جهانگیر خان روی صندلی لهستانی نشست و به پنجره خیره شد. گنجشکی بر لبه نورگیر پنجره نشست.
به یاد آورد روزی را که بر روی ایوان نشسته و در حال تار زدن بود. روزی تعطیل از ماهور وارد شور و در حال خود غرق شده بود که بلبلی بر روی دستة تار او نشست. دوست نداشت که موسیقیاش را قطع کند. مادر در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود. بوی کله پاچه تا آن طرف حیاط هم میآمد.
سعی کرد که پنجه خود را بر سازش زیاد تغییر ندهد و در همان فواصل موسیقی بنوازد. بلبل چهچه میزد و میخواند. مات و مبهوت ایستاده بود.
ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد و آهنگی فی البداهه از مغزش به دستانش جاری شد و لبهایی که از زیر سبیلهایش کمی بیرون زده بود به حرکت در آورد و با صدایی که مادر بشنود آوازی را زمزمه کرد:
«مادرجان بدو بیا بلبل رو بگیر من نمی تونم …»
و ادامه داد. مادر از پنجره آشپزخانه نگاهی کرد و به منظور پسر خود پی برد. به آهستگی و پاورچین پاورچین به نزدیک او رسید. به آرامی نشست. بلبل در حال و هوای خود همچنان چهچه میزد. صدای جهانگیرخان و شعر در هم آمیخته و چندین بار تکرار شد که بلبل در دستان مادر جای گرفت. به سرعت قفسی فراهم آمد و این بار بلبل در درون قفس به جهانگیرخان و مادر نگاه میکرد و این داستان وِرد زبان مردم آن دیار گشت و آن آهنگ بین مردم خوانده میشد.
جهانگیرخان با صدای یکی از همکارانش به خود آمد.
چندین پرونده بر روی میز انباشته شده بودند.
روزها از پی هم میآمدند و میرفتند، اما جهانگیرخان برای رفتن از اداره در ساعات پایانی لحظه شماری میکرد. هر روز بعد از اتمام کار اداره و راست و ریست کردن پروندهها در بایگانی به خانه میرفت. ناهار را با مادر میخورد. خواب بعد از ظهر هم که حسابی میچسبید.
چای را در کنار حوض آب مینوشید و آنگاه تار را در جعبة چوبی خاص خودش قرار میداد و آمادة رفتن به منزل میرزا ملک خان میشد. میرزا ملک نیز صدای خوبی داشت و شُهره شهر بود. تمام مدیران و رئیسهای ادارهها از او دعوت میکردند که در بزم شبانة آنها حالی بدهد و آوازی بخواند، اما او زیاد اهل این مجالس نبود. میرزا جهانگیر هم مثل او.
این دو نفر، حسابی با هم اُخت شده و انگار که برای هم ساخته شده باشند. ساعت شش به بعد میرزا ملک منتظر دوست قدیمی خود در خانه میماند. منزل او دو خیابان آن طرفتر در میان کوچه باغی پنهان بود. درختهای خانه پر از میوه و انگور سیاه بود. میرزا ملک مثل او زیاد به خانه نمیرسید. این خانه نیز هفتاد – هشتاد سالی عمر داشت. در آخر منزل مرغ و خروس و جوجههایشان در پشت توری سیمی زندانی و صدای قُدقُدشان خانه را برداشته بود. میرزا ملک خان عاشق مرغ عشق و پرنده بود. از در و دیوار آن قفسهای بلبل و قناریهای سفید و زرد و از همه رقم آویزان بود.
او هم با مادر زندگی میکرد. تمام حقوق او به پرندهها و ارزن و گندم اختصاص پیدا کرده بود. هر کس معشوقی داشت و دلبستگیی.
بر کنار دیواری که قفسها بدان آویزان بودند مینشست و به قناری سفید خیره میشد و چشمها را میبست و در دستگاه همایون گوشه بیداد را میخواند. زمانی که او دهانش را باز میکرد، تمام پرندهها و قناریها از خواندن باز میماندند. مات و مبهوت بر میله چوبی داخل قفس سر به زیر میافکندند و گوش به نوای میرزا ملک خان میدادند.
هیچ کس از راز دل او خبردار نبود. بیشتر، آوازهای غمگین میخواند؛ اما بهترین لحظات عمر خویش را زمانی میدانست که با میرزا جهانگیر خان بود. مینشستند، میزدند، میخواندند و در میان ابرها پر و بال میگشودند و به اعماق وجودشان میرفتند. حکایت غریبی بود!
دوستی آنان زبانزد خاص و عام بود. روزهایی که شاد بودند و پرندگان سبکبال وجودشان پر میکشید، سازها و حنجره بر دستگاه ماهور کوک بود. در آمدی و شوری و مرغ سحری.
«مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازهتر کن
ز آه شرر بار این قفس را …
بر شکن و زیر و زبر کن …»
آن قدر در ساز ونوای خویش غرق بودند که اشک از زیر عینک ته استکانی جهانگیرخان در میان گونههای چروکیدهاش پنهان میشد.
یاد باد آن روزگاران یاد باد!
و همیشه با نوای همایون عیش آنان به انتها میرسید.
مادر میرزا جهانگیرخان همیشه تا پاسی از شب بیدار میماند. چشم به در میدوخت و به انتظار فرزند دلبندش ستارهها را میشمرد و زمانی که پنجاه میرسید، خسته میشد و دوباره از نو شروع به شمارش میکرد و وقتی صدای قرچ و قروچ در میآمد، مادر با خود زمزمه میکرد:
«امید جانم ز سفر باز آمد شکر دهانم ز سفر باز آمد»
و جهانگیر خان با لبخندی همنوای مادر میشد. او را در آغوش میکشید و بر کنار سفره دونفره خویش مینشستند و پیمانه عشق مادر و فرزندی لبریز میشد.
میرزا جهانگیر خان آن شب دست خالی به خانه آمده بود.
فردا نیز قراری با میرزا ملک گذاشته بود. تار، نزد میرزا ملک بود. خودش بر میخ بلند گوشة اتاق نشیمن خانة دوست آویزان و بوسهای نثار کاسه تار کرده بود. خانه جهانگیر نیز مانند خانه خود او بود. میرزا ملک که چند دانگ صدایی داشت در دستگاه دشتی شروع به خواندن کرد:
«باز ای الهه ناز
بادل من بساز
کاین غم جانگداز
برود ز برم
گر دل من نیاسود از گناه تو بود …»
و مادر سر بر زانوی میرزا که به دنیای آسمانی پناه میبرد و قطره اشکش بر گونههای صورتی که از زیر آن رگهای خونی دیده میشد، غلتان میگشت. الهة ناز به پایان خود رسیده بود که پلکهای میرزا ملک سنگین شد. بر گونه مادر بوسهای زد و هر دو برای خوابیدن به درون اتاق رفتند. مادر از قبل رختخواب میرزا را آماده کرده بود. پارچه سفید و ملحفه تمیز بر روی تشک خودنمایی میکرد. در کنار آن، پارچ و لیوان سفالی گذاشته شده بود. میرزا جرعهای نوشید. مادر کلید برق را فشار داد و تاریکی بر پهنه اتاق جاری شد. صدای جیرجیرکها به جای نوای الهة ناز همه جا را پُر کرد و رؤیاها بر مسافران خواب جاری شد.
میرزا ملک خان خوابش نمیبرد. با خود به رختخواب رفت. به یاد آورد مادر جهانگیرخان همهاش نگران پسرش است. او زن نمیگرفت. روزی از جهانگیر پرسید و او با صدایی حزن آلود گفت: «از آن میترسم اگر ازدواج کنم و بعد از آن صاحب اولاد پسر شوم و آن اولاد از بد قضا شر باشد و از دیوار راست بالا برود و از بد حادثه یک روز باعث شود که تارم بشکند، آن وقت عمر من به سر خواهد آمد. من با سازم ازدواج کردهام». میرزا ملک به پشت خوابید. به سقف خیره شد. عنکبوتی از گوشه سقف اتاق در حال پایین آمدن بود. نور ماه از داخل اتاق و پنجره به کاسة ساز میخورد و آن را جادویی میکرد. پلک او نیز سنگینتر از لحظاتی قبل بر روی هم افتاد. ساعت قدیمی چوبی که تیک تاک آونگ آن زمان را با رفت و برگشت خود بدون ثانیهای توقف، سالهای سال طی کرده و هرگز خسته از رفتن و آمدنها نشده بود. زمان، ساعت یک صبح را نشان میداد. ملحفه را بر روی صورت خود کشید.
میرزا ملک خان به خاطر این که خوابش ببرد، تا چندی همنوا با تیک تاک آونگ شد و دیگر چیزی نفهمید.
دنگ، دنگ، دنگ
صدایی همانند بمب در اتاق پیچید و طنین آن تا دو اتاق آن طرف تر رفت. ملحفه به سرعت از روی او به هوا پرتاب و مانند پری به آن سوی اتاق پر کشید. در سیاهی شب بر روی تشک، گیج و منگ و مبهوت، به خود آمد و برخاست. چراغ را روشن کرد. چشمهایش به دیوار خیره شدند. نه تاری و نه میخی بر دیوار. کاسه ساز به چندین پاره تقسیم شده و در گوشهای افتاده بود. دستها را به سر گرفت. به ساعت نگاهی کرد. ساعت، یک و نیم صبح را نشان میداد. دو زانو نشست. به فردا فکر میکرد. چگونه این خبر شوم را باید به دوستش میداد؟ مادر بر لبه اتاق ظاهر شد. هیچ سخنی رد و بدل نمیشد. به یکدیگر مات و مبهوت نگاه میکردند.
زمان به سختی سپری میشد. عقربههای ساعت انگار که حرکت خود را آهستهتر کرده بودند. کمرش خشک شده و از بس که روی دو پای خویش تکیه داده بود، پاهایش بی حس و اگر سوزنی میزدند، آهی از او بر نمیآمد.
آفتاب از پس برگ درختان چنار خانه میرزا ملک خان به درون اتاق تابید. نمازش را خواند. خوردنش نمیآمد. امروز دیگر سماور خانه نمیجوشید، ماهیهای قرمز در کنار دیوار حوض پناه گرفته بودند و چندتایی بر زیر برگی که روی آب شناور بود، پنهان شده بودند.
به ساعت مچی وستندواچ با صفحه آبی قرمز خود نگاهی کرد. زمان به هفت صبح نزدیک شده بود. لباس مشکیاش را با پیراهن مشکی براقش به تن کرد. هر روز کراوات میزد، اما امروز حال کراوات زدن نداشت. گره کراوات بر گلوی او فشار میآورد.
از خانه بیرون زد. صدای کلاغها و قار و قارشان پاییز کوچههای آن محله را پر کرده بود. برگها در زیر پایش خش و خش میکردند. همیشه موقع رفتن با خود شعری زمزمه میکرد، اما حالا اصلاً خواندنش نمیآمد. قدمهایش تاب و توان رفتن به سوی خانة میرزا جهانگیر خان را نداشتند. به هر روی به خانة دوست نزدیک میشد. لحظهای ایستاد. آن موقع روز و صبح اول وقت درِ خانه باز بود. آدمهایی میرفتند و میآمدند. فکرش به چیزی قد نمیداد. نزدیکتر رفت … صدای شیون از داخل خانه شنیده میشد. برای لحظهای فکر رفتن و مرگ را در ذهن خود جای داده بود. با خود گفت: «حیف از مادر مهربونش! عجب زن خوبی بود؛ هرچند که سن و سالش از هشتاد گذشته و …» در افکار خود غوطه ور بود. مردی از حیاط بیرون آمد. از او پرسید «مادر جهانگیر خان چیزی شده؟»
و مردک با اشاره سر فهماند که او اشتباه کرده. به کنار دیوار تکیه داد. رنگ از رویش پرید و رنگ برگ درختان چنار را به خود گرفت. فقط توانست به آهستگی از مرد بپرسد که: «کِی این اتفاق افتاد!» و مرد میانسال لبهای کلفتش را تکان داد و به آهستگی گفت: «آقا! جهانگیر خان دیشب ساعت یک و نیم تموم کرد. تموم تموم …»
سعید انتظار را دوست نداشت. همیشه از این که منتظر کسی یا چیزی باشد، بدش میآمد. پدرش دو ماهی میشد که به جبهه رفته ...
خورشید از پس قلههای کوه در حال پنهان شدن و جای خود را به ماه درخشان و زیبای آسمان تیره رنگ میداد. پرندگاه در ...
به نام خدا آقاي ملک اقتباسي آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار سعید بابایی آقای ملک برداشتی آزاد از زندگی ملک ...