باران، نم نمک شروع به باریدن کرده بود. بوی دیوارهای نم کشیدة کاهگلی خانه، همهجا را پر کرده بود. در میان صحن حیاط، حوض ...
سعید انتظار را دوست نداشت. همیشه از این که منتظر کسی یا چیزی باشد، بدش میآمد. پدرش دو ماهی میشد که به جبهه رفته ...
خورشید از پس قلههای کوه در حال پنهان شدن و جای خود را به ماه درخشان و زیبای آسمان تیره رنگ میداد. پرندگاه در ...
به نام خدا آقاي ملک اقتباسي آزاد از زندگی ملک الشعرای بهار سعید بابایی آقای ملک برداشتی آزاد از زندگی ملک ...