به این مسله اعتقاد پیدا کرده ام که برای دیدن تاتر می توان از دیدن دیگرانی که رفته و نمایش را دیده اند بهره جست و در این زمانه ای که وقت برای همه ما ارزشش را دارد وقت را به هدر ندهیم و لذت دیدن را از قبل در دهان و مغزمان قرقره کنیم و در خاتمه نفسی عمیق از ته جان بکشیم و در دل و با فریاد بگوییم که وای چه لذتی داشت دیدن این نمایش و حال کنی با خودت و دوست داشته باشی که کاش دیگران هم به اندازه تو نفسی عمیقتر از تو می کشیدند .
با توصیه دوستی که نمایش پرنده و شمعدانی و آلاینده های ذهنی آقای علی حاتمی نژاد را که برو و ببین و هر چند که ساعت شروعش هشت و نیم و می بایستی از وقت با هم بودن خانواده بزنی و غرغر کردن دیگران را بشنوی ولی باید که ایستادگی کرد و لذت را به هر طریقی بچشی و اینک من در سالن نمایش پرنده و…. نشسته ام و خود را تماما درگیر ذهنی دیدن یک نمایش خوب کرده ام . پس سعی می کنم که داستان نمایش را از دیدگاهی که شما را هم شریک کرده و لحظه به لحظه شما را با نمایش درگیر و انگاری در صندلی بغل دستی من نشسته اید همراه سازم . خواهش می کنم با من همراه شوید و حال چراغها خاموش و موسیقی پاپی جوانانه و بی کلام ما را در سیاهی نمایش گم می کند .
نور می آید و در جلو یک سکوی داراز و باریک و سفید و در بک راند همان صندلی های ثابت سالن هاشمیه و یک پانزده نفری نشسته و نمایش با جوانی نشسته در وسط سکو و بسیار غم آلود و کلماتی که دارند از دهانش عمق وجودش را بیرون می ریزند .
سیاوش موبایلی در دست و در حال ساختن گروهی در واتساپ و یا تلگرام است و هر یکی از دوستان را که اد می کند می آید و در روی سکو می نشیند و می خواهد لفت بدهد اما سیاوش همچنان او را دوباره به گروه بر می گرداند . دوستان او شامل دوستان بسیار نزدیکش و با تفکرات و خواهر خویش که در استامبول درس می خواند و دوست هم دانشگاهی اش و دختری که او را دوست دارد و دوستی دیگر که به سربازی رفته و لباس یک ارتشی بر تن اوست .
پس از همان اول ما در می یابیم که در زمان حال و در دنیای مجازی که از صبح تا شام درگیر آن هستیم طرف و با تمام وجود آقای حاتمی نژآد نویسنده و کارگردان تمام تماشاگرانش را چه بخواهند و چه نخواهند وارد گروه مجازی خود می کند .
جذابیت نمایش از همان اول و اینکه تو مخاطب با تمام ریزه کاریهای دنیای مجازی آشنا هستی .
راستی شما هم تجربه کرده اید که صبح از خواب بیدار شده و می بینی که در چندین گروه مجازی عضو شده ای و بدون اینکه اد کننده و ادمین گروه از تمایلات تو آشنایی داشته باشد فقط تو را اد کرده و تو باز بیرون می روی و لفت می دهی و باز اد کرده و می مانی که چه بکنی و پس به عنوان اینکه فقط بیننده ای باشی و فعالیتی نکنی چون دوستت از لفت دادنت ناراحت خواهد شد . همه دوستان سیاوش حالا از هم می پرسند که دلیل به وجود آمدن چنین گروهی چیست و تازه به معرفی شخصیت ها که یکی یکی می آیند و توسط سیاوش و پیشینه دوستی آنها و در کنار هم در روی سکو می نشینند و حال دیگر یگ گروه مجازی تشکیل شده است و حاتمی نژاد از بازیگرانش می خواهد که سمبل های دنیای مجازی را به شکلی نمادین تر به من مخاطبش نشان بدهد . و نماد خنده و نماد عشق و نمادهای دیگر به شکلی جذاب توسط بازیگران به نمایش مجازی هویت می بخشند.
سیاوش همچنان با چهره ای غم آلود و مات و از اینکه غده ای در مغزش دارد و به همه می گوید که مشکل مغزی پیدا کرده و اینکه دوست دارد همگی دوباره دور هم ساعاتی را بگذرانند و تازه همه می فهمند که او سرطان دارد و حالا با همان نگاهی که همه ما هر روزه درگیرش هستیم و برای یکدیگر نسخه ها می پیچیم و انگاری که همه ما مردم ایران همه کاره و برای باد معده نسخه هایی که از گروهی به گروه دیگر فقط کپی و اگر روان پریشی و بی نهایت پیامهایی که من داخل گروه را نمایانده یک قشر روانکاو معرفی کرده و این امر بسیار بسیار قابل لمس در نمایش حاتمی نژاد است .
در فضای مجازی همه ما دکتر و روانکاو هنرمند و سخنور و اقتصاددان و ادیب ….. هستیم .
و چه بسیار قابل هضم که حتی بدون خوردن لیوانی آب گورا باز هم هضم شخصیتی و روحی و روانی ما می شود .
آنهایی که در صندلی های روبرویی تماشاگران نشسته و انگاری در سالن سینما و مسول سالن با چراغ قوه ای بر روی هر کدامین که صحبتی کرده و نوری که بر روی صورت آنها می اندازد و بسیار لحظه های خوبی را از نگاه مسول سالن سینما و راهنمایی کردن که بر روی کدامین صندلی باید بنشینی و دوستان سیاوش هر یک از ژانر سینمایی که دوست دارند و بعضی اصلا دوست نداشته که به سینما بیایند و وان دیگری از دوستان سیاوش که دکان قهوه و اسپرسو دارد . گروه واتساپی نمایش بازیگران همه ناراضی و بعضا به توافقی می رسند که اگر همه به سینما آمده اند فقط و فقط بخاطر بالا رفتن روحیه سیاوش است .
و اینجا کارگردان و نویسنده ما را با راه حلی علمی که توسط یک نفر از گروه می گوید که من الان یک فایل صوتی از دکتری که در این زمینه صحبت می کند می گذارد و حال می دانیم حاتمی نژاد نویسنده بسیار موشکافانه رازهای چنین بیماری را برای من مخاطب و تمام گروه واتساپی نمایش باز کرده و با حرکاتی نمادین هم آشوبی در دل من بیننده بر پا می کنند .
حال باید او را عمل کنند و خواهر سیاوش از استامبول به ایران و دوستان دیگرش همه نزد او می آیند . تا اینجا دیگر نمایش نمی گذارد حتی تو بخواهی لحظه ای برای خستگی پایت را بر روی پای دیگرت بگذاری.
او به بیمارستان رفته و حال ما با سیاوشی روبرو هستیم که دیگر از اول نمایش با دوستان صحبت می کرد و حال دیگر بازی در سکوت او تا پایان نمایش همراه تماشاگر است .
تا اینجای کار که حتم دارم شما هم وارد گروه مجازی نمایش حاتمی نژاد شده اید . بگذارید کمی از موسیقی انتخابی نمایش در همین نیمه راه با شما سخنی بگویم و اینکه کارگردان شناخت بسیار بسیار خوبی از سلیقه نسل جوان خودش دارد و موسیقی پاپ و جوانانه کنونی را خوب می شناسد و تفکیک موسیقی پاپ سنتی مانند عارف و ابی و هایده و… را از پاپ کودکی که با نواهای هجو آمیز تتلو آشناست تمیز می دهد و نمی دانم کدامین خواننده بود که انتخاب بسیار خوبی در همان ویسی که در گروهش گذاشته بود هست .
دیگر حال همه دوستان سیاوش که در حقیقت از اسم سیاوش شاهنامه که گذر کردن از آتشی است انتخاب و باید سالم از آن بیرون آید و همانا همان آتش درونی است که درگیرش می باشد .
دیگر سیاوش فقط در سکوت و سکوت به دوستانش نگاه می کند و فراموشی به او دست داده و حال گره های نمایش که حاتمی نژآد در نمایشش آورده آهسته آهسته خود را نشان می دهند .
یکی می گوید خب اگر سیاوش بفهمد که فراموشی از عمل مغز او بوده ممکن است احتمال درک مردن و یا عواقب خطرناک بیشتری داشته باشد.
خواهر از استامبول به ایران می آید و پرستاری برادر و دوستانی که به عیادت او می آیند و هریک راه حلی برای برگشتن او به زندگی و بازیابی فراموشی اش. دختری که به او دل بسته دیگر پشت پا به عشق خود زده و دوستان دیگر دوران دانشکده هم هر یک درگیر این ماجرا .
پس در می یابند بهتر است که فرمی را دروغین پر کنند که توسط دوست سربازش به خانه آمده و در مقابلش پر کنند که شما در تصادف اتوموبیلی آسیب دیده و در بیمارستان عمل شده اید و باید خودتان برای عوارض بعد از عمل امضایی بکنید و حال سیاوش در فراموش خانه ذهن خود و در خانه فرم را امضایی می کند .
دیگر روند نمایش بر عقده گشایی دوستان نزدیک او و اینکه دیگر دوست ندارند که از گروه مجازی تشکیل دهنده سیاوش بیرون بروند .
دیگر از گذاشتن ویس های بی هدفمندانه در گروه و کلیپ های شادمانه و امیدوارنه تر و اینکه هر روز و شب سیاوش با آوردن گلدان شمعدانی و صدای چهچه بلبلان سرمست هر روز کلیپ ها و ویس ها را گوش کرده و نمایش با نغمه بلبلان و ویسی از خواننده ای جوان در فضا پخش می شود .
حال دیگر چهره سیاوشی که دارد از آتش گذر کرده و به ما و گروه ما می نگرد و نوری که رفته و صدایی که از کف زدن تماشاگرانی که یک پارچه در لذت فرو رفته بودند در فضا طنین انداز می شود .
نمی دانم توانسته باشم حس و حال نمایش را برایتان بازگو کرده باشم و یا نه و یا این نوشتار را به عنوان نقد و یا برداشت شخصی خودن نگاه خواهید کرد .
اما باید دستمریزادی به حاتمی نژاد نویسنده گفت از بابت اینکه می داند در زمان حال در حال زیستن هستیم و راز و رمزهای کودک سه ساله تا میان سالی را دقیقا کشف کرده و می داند نسل امروز از او چه می خواهد .
حاتمی نژاد گره در پس گره در می افکند و خودش هم با رویکردی که برگشتی به طبیعت و گرد هم آمدن واقعی دوستانه مجازی را تبدیل به نشستهای واقعی کردن به مخاطبش متذکر می شود .
باید دستمریزادی برای طراحی صحنه ای که از هیچ همه چیز ساخته و من تماشاگر را در مقابل تماشاگر سینمایش روبرو می کند و اینکه این نمایش اصلا به طراحی لباس احتیاجی نداشت چون خود آدمها و شخصیت ها خود خودشان بودند و خود مایی که هر شب در گروه تاتری و یا در کوچه و بازار با همان لباس ظاهر می شویم و حتی انتخاب خود لباس را هم به خود بازیگران سپرده بود . حاتمی نژاد فرم را می شناسد و می داند کی و کجا باید از آن استفاده کند و او یک انتخاب گر بسیار خوبی است و هنر کارگردانی او در انتخاب بازیگرانی است که به نقل از خودش هشتاد درصد بازیگرانش برای بار اول بود که بر صحنه ظاهر می شدند و اصلا برای من بیننده تمایز گفته او اصلا به چشم نمی خورد و نکته مهمتر اینکه مسله ای به نام نقش کوچک در هیچ نمایشنامه ای وجود ندارد .
وجه مهمتر نمایش او بازی در سکوت بازیگران که مهمترین رکن اساسی نمایش و به عینه به چشم می خورد . حال دیگر وقت آن است که تشکری ویژه از جناب حاتمی نژاد از طرف خودم بکنم و اینکه در پایان نمایشش و رورانس نام بنده را به عنوان هنرمندی بر زبان راند و آشوبی لذت بخش از دستانی که برای من مخاطبش زده می شد و چه رفتاری نیک است که دوستان از دوستی با دوستان خویش در صحنه یادی می کنند و تماشاگرانی که دیگر موقع عکس یادگاری گرفتنها و من در گوشه ای ایستاده و این صحنه ها را تماشا می کردم و نکته آخر اینکه سیاوش نمایش هنوز انگاری از نقش سیاوش نمایشنامه بیرون نیامده و در گوشه ای ایستاده و مات و مبهوت و می دانم و حس لذت بردن از بازی خودش تا آخرین لحظه عمر با او باقی خواهد بود
.و افتخاری اینکه می دانم نسلی تاتری و بسیار متفکرانه تر از نسل ما در راه است چون می دانند که چه می خواهند و چه بکنند تا بار دیگر نغمه بلبلان و گلهای شمعدانی هایی بر لبه حوض ها و برگی که در روی آب رقصان و مادرانی که برای فرزندان خود لالایی هایی از جنس شعرهای سهراب خواهند خواند .
ممنون که حاتمی نژاد که حالم را تا مدتها خوب کردی و حتم بدان دیگر بدون اینکه از کسی بپرسم آیا نمایش تو را دیده و بعدا بیایم و دیگر حالا خودم چهار دست و پا و ماشینم را هم دوبله پارک خواهم کرد اگر حتی جریمه ای هم بکنند . شما ارزش دیدن را به چشمهایم دوباره برگرداندی . دمت گرم . دم تمام بازیگرانت گرمکتر و دم تمامی دوستان دست اندرکارت آتشین تر و بدان در تاریخ تاتر برای همیشه ماندگار خواهی بود
سعید بابایی / ظهر روز شنبه نوزدهم شهریورماه 1401
باران می آمد و نم نمک بر صورتم می خورد و دغدغه جای پارک ماشینم را داشتم و می دانستم سه راه ادبیات همیشه ...
چند روزی است که حال همه و جامعه از نظر روحی خراب است و همه ما در دل گریستیم و اشک بر گونه هایمان ...