سفرم به قرقیزستان از آن تجربههایی بود که بیشتر از آنکه برنامهریزیشده باشد، همراه با دیدن و کشف کردن پیش رفت. در همان روزهای اول فرصت شد از چند موزه و مجموعه هنری بازدید کنم. فضای موزهها برایم جالب بود؛ ترکیبی از تاریخ نزدیک، هنرهای بومی و آثار هنرمندان جوانی که تلاش میکردند هویت معاصر کشورشان را تعریف کنند.



در بخشهایی از شهر هم مجسمههایی دیدم که هرکدام نشانی از فرهنگ، اسطورهها و دورانهای مختلف داشتند. بعضی از آنها ساده و مینیمال بودند و بعضی دیگر روایتگر اتفاقی تاریخی. قدم زدن میان این آثار برایم جذاب بود، چون بدون توضیح اضافه، بخشی از روح شهر را منتقل میکردند.
یکی از شبها هم به تماشای یک نمایش رفتم؛ نمایشی که هرچند زبانش را نمیدانستم، اما اجرا، حرکت و فضای سالن بهاندازه کافی گویا بود. تئاتر همیشه برایم این ویژگی را دارد که بدون نیاز به ترجمه مستقیم، چیزی را از احساس و نگاه اجراکنندگان منتقل میکند. این نمایش هم برای من همینطور بود.





قرقیزستان برای من یک سفر آرام بود؛ سفری که بیشتر به دیدن گذشت تا انجام دادن. تجربهای که دوست دارم ردی از آن را اینجا بگذارم، شاید بعدها بهانهای شد که مفصلتر دربارهاش بنویسم.
چند سال پیش فرصتی دست داد تا در جشنواره پرفورمنس اربیل در اقلیم کردستان عراق شرکت کنم. سفر کوتاهی بود، اما یکی از آن ...